خیلی برای گریه دلم تنگ است!
پشت کامپیوتر بودم، سیاوش داشت میخوند... حتی اونم دعوتم می کرد به گریه کردن، می گفت: گریه کن گریه قشنگه...
ولی من عاشق اتاقم هستم. دلم نمیخواد اون اشکای منو ببینه چون میدونم ناراحت میشه. حتما حالا همه میگین برو بیرون از اتاقت گریه کن. اما اونجا هم نمیشه چون حس می کنم بیرون از اتاقم همه غریبن همه نامحرمن دوس ندارم کسی اشکامو ببینه. شاید سختی عشق که میگن همینه. یه عالمه بغض فروخورده...!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 12:30  توسط سکوت
|
