تبليغاتX
هیچی!

هیچی!

سلام.

آپدیت می کنم فقط برای نشون دادن اینکه هستم! یه آفلاینی برام رسیده بود قشنگ بود گفتم براتون بنویسم:

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذار...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:9  توسط سکوت  | 

خونه مادربزرگه، چوبین، رامکال، خانواده آقای ارنست، سرندی پیتی، حنا دختری در مزرعه، مورچه و مورچه خوار، زبل خان، مورچه سیاه، خرس کوهستان، بی خانمان، مهاجران، جهانگرد کوچولو، واتو واتو، وودی وود پیکر، عصر حجر، ملوان زبل، جیمبو، بچه های کوهستان آلپ، پت و مت، پلنگ صورتی، پسر شجاع، سگ آقای پتیبل، زومبه، لولک و بولک، لوسی، لوک خوش شانس، نیک و نیکو، ممول، بل و سباستین...

یادتونه؟ چه دورانی بود. کارتونهای اونروزا رو که با این روزا مقایسه می کنم میبینیم گرچه قدیما کارتونا زرق و برق امروزیا رو نداشت اما دیدنشون ارزش داشت خیلی شیرین بود. یادمه با چه ذوقی صبر میکردم تا یه قسمت جدید از این کارتونا رو نشون بده. اما کارتونای امروز فقط زرق و برق داره ... توخالیه

بد نیست آدم توی خاطرات گذشته ش اینجور چیزا هم یادش بیاد. نه؟ راستی شماها دیگه اسم کارتون دیگه ای یادتون میاد از قدیما؟ بهم میگین؟

مورچه سیاهواتو واتوممول

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 14:15  توسط سکوت  | 

خیلی دوستش دارم. صداش دیوونم میکنه. اسمش سیاوشه! داشتم به صداش گوش می دادم. دعوتم می کرد به تصور کردن. می گفت: تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته ...! دیدم حتی تصورش رو هم نمی تونم بکنم. رفتم سراغ ترانه بعدی. می گفت گریه کن گریه قشنگه...! دیدم حتی گریه هم نمی تونم بکنم! خیلی جالب و سخته! آدم حس های خیلی عجیبی داره. تصور کن دلت پره ولی نمی تونی گریه کنی! آرامش ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 12:58  توسط سکوت  | 

یکی پرسیده بود چرا خودتو معرفی نمیکنی و چرا قایم موشک بازی درمیاری!

یه روزی توی یه بلاگ دیگه توی این دنیای مجازی می نوشتم. خیلی اونجا رو دوست داشتم. یه عالمه دوستای خوب و بد اونجا پیدا کردم. اما وقتی درد دلم رو می نوشتم توی اون بلاگ همه می خواستن به من یه جوری کمک کنن در صورتیکه هیچکدوم نمیفهمیدن من چی دارم میگم و دردم چیه هیچکدوم حتی بهترینشون که همه زندگیم بود. شاید مقصر اونا نبودن شاید خودم مقصر بودم. اما دیگه تصمیم گرفتم اونجا ننویسم. تصمیم گرفتم یه جایی بنویسم که هیچکی منو نشناسه تصمیم گرفتم همه اون دوستا رو با خوبی ها و بدی هاشون بسپارم به خدای مهربون. دلم میخواست یه جایی رو پیدا کنم که فقط توش بنویسم و آدمایی که منو نمیشناسن و منم اونا رو نمیشناسن بیان حرفامو بخونن. فقط گوش بدن به حرفام و بعنوان یه انسان برای حرفام نظرشون رو بگن همین. هیچی دیگه از شما نمیخوام فقط دلم میخواد گوش کنین حرف دلم رو! شاید خودخواهم شایدم... نمیدونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:59  توسط سکوت  | 

از تو براه افتادم

به جلوه رنج رسیدم، و با این همه

ای ...

مرا از تو راهی بدر نیست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 10:54  توسط سکوت  | 

زندگی؟

سوال ساده ای به نظر میاد اما جواب دادن بهش خیلی وقته برای من سخت شده!

چرا؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:54  توسط سکوت  | 

چند روزی هست شدم مسئول تصحیح جواب حل تمرین های بچه ها توی دانشکده. واقعاْ سخت ترین کار توی دنیا قضاوت درست و حق رو به حق دار دادنه. یه لحظه فکرم رفت به سمت امتحانای خدا. تاحالا فکرشو کردین خدا چقدر کارش سخته! آخه این همه آدمو توی طول عمرشون این همه امتحان میکنه و همه امتحانا رو دقیق و کامل صحیح می کنه و دقیقا حق رو به حق دار میده بدون حتی یک اشتباه. واقعاْ بزرگه و با عظمت ...

ولی یادمون باشه توی امتحان الهی دیگه تک و تنهاییم . تقلب ؟! نمیشه !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 8:47  توسط سکوت  | 

پشت کامپیوتر بودم، سیاوش داشت میخوند... حتی اونم دعوتم می کرد به گریه کردن، می گفت: گریه کن گریه قشنگه...

ولی من عاشق اتاقم هستم. دلم نمیخواد اون اشکای منو ببینه چون میدونم ناراحت میشه. حتما حالا همه میگین برو بیرون از اتاقت گریه کن. اما اونجا هم نمیشه چون حس می کنم بیرون از اتاقم همه غریبن همه نامحرمن دوس ندارم کسی اشکامو ببینه. شاید سختی عشق که میگن همینه. یه عالمه بغض فروخورده...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 12:30  توسط سکوت  | 

داشتم سریال «متهم گریخت» که بعد از افطار از شبکه ۳ پخش میشه رو نگاه می کردم ... توی تیتراژش ماشینای توی خیابون رو نشون میده. دقت کردین هیچکدوم از ماشینا بین دوخط عبور نمی کنن. تقریبا همشون از روی خط توی اتوبان حرکت می کنن. به خودم می گم: دیگه کی میخوام یاد بگیرم این چیزا رو؟!

از این که بگذریم آهنگ قشنگی داره ها. نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 8:50  توسط سکوت  | 

دیشب داشت خوابم می برد یه دفه یه صدایی شنیدم. دیدم یه پروانه کوچولو اومده توی اتاقم میخواست بره بیرون اما هی میخورد به پنجره اتاق . میدونم داشت با خودش چی می گفت... کاش نمیومدم توی این اتاق لعنتی ... یاد خودم افتادم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 13:7  توسط سکوت  |